دستخوش اکثریت ها!

۱ نظر

اصلا, ما اقلیت ها به دنیا آمده ایم که چوب ندانم کاری های اکثریت ها را بخوریم!

مُردن بهتر از زیستن است, در دنیایی که به ما تحمیل شده است.

 

___

محمد بیگی


خواسته ام دیدنت بود!

۱ نظر

باید زود تر از اینها میفهمیدی که نه تن عریانت وسوسه ام میکند, نه باکرگیت!

تو میدانستی تنها مرد عالمم که خواسته ام از تو فقط, عریانیه روحتـــــــــ بود!

کاش در ظواهر گم نمیشدی!

کاش.

___

محمد بیگی


هرزگیه مردانه!

بدون نظر

گفتی ” بوسه هایم از شیر مادر حلــــــــــــال تر ” . . .

بی آنکه بدانی هـــــــــــرز بودن, به جنـــــس نیست!

مرد هم میتواند فـــــــاحــشـه باشد!

تو حلالم میکنی,

پاسخ بــانـــوی آینده ام را چگونه بگویم!

مردانـــــــــگیم که به اوج برسد, باز هم شرمـــــــــــــــم میشود!

حتی این اشتباه که حددی به اندازه “بــــــــوسه” داشت!

برای منی که تـــــــــــــن,های بــــــرهـــنــه زیاد دیده ام, و فقط به بوسه های تو لبـــــــــــــــ باخته ام.

 

___

محمد بیگی


تنها اعتمادت به من خالصانه بود!

۲ نظر

هی یارو!

بر تختِ عشق بازیِمان, تن به چه قیمت سپردی, ام؟!

مگر نه آنکه چشمهایم, عمری از جسمت پوشیده شد!

مرا بی دقت نخوان!, حق من این نیست.

احمق جان,

من به تو که خود را از من میخواندی نیز, چشمی نداشتم!

و الــــــــــــــه, قدمهایت را چه به خانه ی خالیه, مـــَـــــن!

 

___

محمد بیگی


آشپز که دوتا باشد!

بدون نظر

بحث های ما حل شدنی بود!

مثل خنده های پَسِ مشکلاتی که یقین داشته ایم “عدم وجودشان” را…

ضعف رابطه مان از زمانی شروع شد,

که نفر سومی , پای در آن گُمارد!

 

___

محمد بیگی


احساسی مزاحم!

۱ نظر

همه اندیشه های تثبیت شده ی جهانی, زیر سوال میرفت!

حقایق های منطقی, استثنــــــــا هــــــــم, داشتنــــــــــــــــد!

آنــــــــــگاه که در دلِ عالِمِ شهرِ ما, “عشــــــق” بــــــــود!

 

____

محمد بیگی – اردیبهشت ۱۳۹۱


نگاه باطل تو!

۴ نظر

مساله اینجاست,

تو فقط فریادهایم را میشنیدی!

پرخاشهای خطاب به ” شخص تو ” را!

که آن هم گه گداری بود, هر آنگاه که خدشه ای موجب میشدی!

دریغ از آنکه بفهمی, همه برای فهماندنت بود!

صداقت , وفا , محکمی و دنیای آرامشم برایت عادی بود!

برای تویی که وجود همانند من در اطرافت غیر عادیست!

ناخواسته,

بی آنکه بفهمی, در دنیای من غرق شدی,

کاش نگاه باطلت را با خود نمی آوردی جان!

 

____

محمد بیگی


نمیفهمید!

بدون نظر

بدترین قسمت داستان آن بود که:

او که دوستش داشتیم هــــــــــــــــم, نمیفهمید!

حتی به اندازه هیــــــــچ.

____

محمد بیگی


تو را نمیشناسم!

۱ نظر

گر بمانی

من هم میمانم

انگار نمیدانی تو میروی
یا من! نمیمانم!

چیست آنچه میدانی و میگویی:
نمیدانم!

باشد, من با تو میمانم…
اما!
تو را نمیدانم…

___
محمد بیگی


افسوس از این زبان تلخ

بدون نظر

از حقیقت چشم پوشیده ام!
چه سخت است بی تو …
ولی در توانم میبینم
که میتوانم
که میتوانم بخواهم
میخواهم در این دنیا!
کنار انسانهای سرد
با خاطرات و با یادت زندگی کنم..

کاش تو به من میماندی و, افسوس!!
از این زبان تلخ..
افسوس که این آدمها..

افسوس…

___
محمد بیگی – سال ۱۳۸۸ خورشیدی