اصلا, ما اقلیت ها به دنیا آمده ایم که چوب ندانم کاری های اکثریت ها را بخوریم!
مُردن بهتر از زیستن است, در دنیایی که به ما تحمیل شده است.
___
محمد بیگی
اصلا, ما اقلیت ها به دنیا آمده ایم که چوب ندانم کاری های اکثریت ها را بخوریم!
مُردن بهتر از زیستن است, در دنیایی که به ما تحمیل شده است.
___
محمد بیگی
باید زود تر از اینها میفهمیدی که نه تن عریانت وسوسه ام میکند, نه باکرگیت!
تو میدانستی تنها مرد عالمم که خواسته ام از تو فقط, عریانیه روحتـــــــــ بود!
کاش در ظواهر گم نمیشدی!
کاش.
___
محمد بیگی
گفتی ” بوسه هایم از شیر مادر حلــــــــــــال تر ” . . .
بی آنکه بدانی هـــــــــــرز بودن, به جنـــــس نیست!
مرد هم میتواند فـــــــاحــشـه باشد!
تو حلالم میکنی,
پاسخ بــانـــوی آینده ام را چگونه بگویم!
مردانـــــــــگیم که به اوج برسد, باز هم شرمـــــــــــــــم میشود!
حتی این اشتباه که حددی به اندازه “بــــــــوسه” داشت!
برای منی که تـــــــــــــن,های بــــــرهـــنــه زیاد دیده ام, و فقط به بوسه های تو لبـــــــــــــــ باخته ام.
___
محمد بیگی
هی یارو!
بر تختِ عشق بازیِمان, تن به چه قیمت سپردی, ام؟!
مگر نه آنکه چشمهایم, عمری از جسمت پوشیده شد!
مرا بی دقت نخوان!, حق من این نیست.
احمق جان,
من به تو که خود را از من میخواندی نیز, چشمی نداشتم!
و الــــــــــــــه, قدمهایت را چه به خانه ی خالیه, مـــَـــــن!
___
محمد بیگی
بحث های ما حل شدنی بود!
مثل خنده های پَسِ مشکلاتی که یقین داشته ایم “عدم وجودشان” را…
ضعف رابطه مان از زمانی شروع شد,
که نفر سومی , پای در آن گُمارد!
___
محمد بیگی
همه اندیشه های تثبیت شده ی جهانی, زیر سوال میرفت!
حقایق های منطقی, استثنــــــــا هــــــــم, داشتنــــــــــــــــد!
آنــــــــــگاه که در دلِ عالِمِ شهرِ ما, “عشــــــق” بــــــــود!
____
محمد بیگی – اردیبهشت ۱۳۹۱
مساله اینجاست,
تو فقط فریادهایم را میشنیدی!
پرخاشهای خطاب به ” شخص تو ” را!
که آن هم گه گداری بود, هر آنگاه که خدشه ای موجب میشدی!
دریغ از آنکه بفهمی, همه برای فهماندنت بود!
صداقت , وفا , محکمی و دنیای آرامشم برایت عادی بود!
برای تویی که وجود همانند من در اطرافت غیر عادیست!
ناخواسته,
بی آنکه بفهمی, در دنیای من غرق شدی,
کاش نگاه باطلت را با خود نمی آوردی جان!
____
محمد بیگی
بدترین قسمت داستان آن بود که:
او که دوستش داشتیم هــــــــــــــــم, نمیفهمید!
حتی به اندازه هیــــــــچ.
____
محمد بیگی
گر بمانی
من هم میمانم
انگار نمیدانی تو میروی
یا من! نمیمانم!
چیست آنچه میدانی و میگویی:
نمیدانم!
باشد, من با تو میمانم…
اما!
تو را نمیدانم…
___
محمد بیگی
از حقیقت چشم پوشیده ام!
چه سخت است بی تو …
ولی در توانم میبینم
که میتوانم
که میتوانم بخواهم
میخواهم در این دنیا!
کنار انسانهای سرد
با خاطرات و با یادت زندگی کنم..
کاش تو به من میماندی و, افسوس!!
از این زبان تلخ..
افسوس که این آدمها..
افسوس…
___
محمد بیگی – سال ۱۳۸۸ خورشیدی